وقتی یاس می آید و سایه ی شومش بر من می افتد
دوست دارد از او هم نا امیدم کند و من از خودم، از او فرار می کنم ،
بی وفا می شوم،
خرافاتی می شوم،
و فراموشم می شود...
مثل بچه ی لجبازی که می خواهد دست پدر را رها کند
و به دل خیابان شلوغ بدود...
اما او...
او دستم را رها نمی کند...
بی مهری می کنم و محبت می کند
بی توجهی می کنم و توجه می کند
بی معرفت می شوم و معرفت خرجم می کند
و به لجبازی ام لبخند می زند...
و بالاخره برمی گردم و یادم می آیدکه بدون او عدمم،عبثم
و مثل قایقی کاغذی در رودخانه ای طغیانگر بی هدفم،بی جهتم...
دستش را می گیرم،محکم تر از قبل،
این بار تصویر روبه رویم چراغانی می شود...
و می دانم
او که باشد
سخت ها آسان می شود...
.فائزه.
برچسب:
نویسنده: یلدا مهدوی