خرید بک لینک
نا امید می شوم از همه چیز

وقتی یاس می آید و سایه ی شومش بر من می افتد

دوست دارد از او هم نا امیدم کند و من از خودم، از او فرار می کنم ،

بی وفا می شوم،

خرافاتی می شوم،

و فراموشم می شود...

مثل بچه ی لجبازی که می خواهد دست پدر را رها کند

و به دل خیابان شلوغ بدود...

اما او...

او دستم را رها نمی کند...

بی مهری می کنم و محبت می کند

بی توجهی می کنم و توجه می کند

بی معرفت می شوم و معرفت خرجم می کند

و به لجبازی ام لبخند می زند...

و بالاخره برمی گردم و یادم می آیدکه بدون او عدمم،عبثم

و مثل قایقی کاغذی در رودخانه ای طغیانگر بی هدفم،بی جهتم...

دستش را می گیرم،محکم تر از قبل،

این بار تصویر روبه رویم چراغانی می شود...

و می دانم

او که باشد

سخت ها آسان می شود...

.فائزه.

برچسب: نویسنده: یلدا مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 16:02

صفحه بندی